تبلیغات
دانلود رمان | دانلودرمان زیبا عاشقانه
ورود

تبلیغات

سه کلیک

سوپر گروه رمان در تلگرام

نویسنده : سیامک
تاریخ : یکشنبه 19 مهر 1394 09:50 ق.ظ

این وبلاگ در ستاد ساماندهی پایگاههای اینترنتی ثبت شده است.




دوستانی که میخوان در سوپر گروه رمان تلگرام عضو بشن:




قوانین گروه رو رعایت کنید تا ریمو نشید:
1- چت های غیر مرتبط با رمان ممنوعه
2- مطالب مستهجن و توهین و اهانت به اعضا گروه ممنوعه
3- ایجاد مزاحمت در پی وی خصوصی افراد ممنوعه
 

دانلود رمان برگ و باران

نویسنده : سیامک
تاریخ : سه شنبه 24 اردیبهشت 1398 10:21 ق.ظ
دانلود رمان برگ و باران نودهشتیا

دانلود رمان برگ و باران

 

مردی از تبار غم، مردی عاشق، مردی پر از غرور!
سپنتا پسری است که از یه خانواده با اصل و نصب مشهور تهران به حساب می‌آد. عاشق دختری به اسم نیکو است. او طی اتفاقاتی نا به هنجار، از طریق دوست نابابش فرنود، ناخواسته به مواد رو می‌برد و از همین راه، زندگی و تمام خانواده‌اش را از دست می‌دهد، حتی عشقش را!
این رمان جلد اول است.

قسمتی از متن رمان :

راوی: دانای کل
او بود و انگار کسی نبود، او بود و انگار روزش جهنم بود و شبش آه و واویلا.
یک زمانی همه کس داشت و حالا…
تنها بود و هیچ‌کس را ندارد.
زمانی مقام و درجه و منزلت داشت و حالا…
انگار هیچ‌چیز نبود و خودش را انگل اجتماع می‌دید.
به راستی انگل اجتماع بود؟ به خدا اگر بوده باشد!
غمگین بود و افسرده و این مرد رنج کشیده‌ی دنیا، دردهای بسیار زیادی در سینه داشت و مدتی بود فهمیده بود که ناراحتی قلبی دارد و از دارو استفاده می‌کرد فقط به خاطر تنها رفیق بچگی‌اش که به او اصرار می‌کرد و به زنده بودن او ایمان داشت ولی…
این او بود که امیدی به زنده بودن خود نداشت.
کامیار شخصی بود که پا به پای او مانده بود و او را مراقب بود و لحظه به لحظه چک می‌نمود.
وگرنه اگر به او باشد که این روزها مرگ تنها آرزوی اوست.
افسرده در بهشت زهرا نشسته بود و مزار سرد مادرش را با گلاب می‌شست و دست می‌کشید.
و خاطره‌های با مادر بودنش را در ذهن تداعی می‌کرد.
شعری را که مادرش در دوران طفولیت او همیشه برایش می‌خواند را آهسته زمزمه می‌کرد.
آهسته با خودش که انگار دارد برای مادرش حرف می‌زد، گفت:

دانلود رمان برادرانه

نویسنده : سیامک
تاریخ : شنبه 24 فروردین 1398 10:20 ق.ظ

دانلود رمان برادرانه نودهشتیا

دانلود رمان برادرانه نودهشتیا

دانلود رمان برادرانه

 

رمان روایت زندگی دو تا برادر هستش که خانواده‌شون رو توی بچگی از دست دادند. برادر بزرگ تر اما هیچ وقت نمیذاره که

برادر کوچیک تر کمبودی احساس کنه.

تموم زندگیش رو به پای اون می ذاره تا برادرش توی آرامش باشه. از عشق زندگیش دست

میکشه و هر بار توی مشکلات به فریاد برادرش می رسه اما… اما

برادر کوچیک تر سر یه لجبازی، تموم خوبی های برادرش رو فراموش می کنه و از برادرش دور می شه و زندگی خودش رو

نابود می کنه اما باز هم برادر بزرگ تر فرشته‌ی نجاتش می شه…

*پایان خوش*

*رَفتَن هَمهـ ولے نَتَرس مَن کهـ طَرفدارِ توأمـ*

قسمتی از متن رمان :

(بیست سال قبل زمانی که شروین «برادر بزرگ تر» ده سالش بود.)

با تعجب داشتم به پدر و مادرم که داشتند تند تند لباس هاشون رو داخل چمدون می ذاشتن نگاه می کردم. جلو تر رفتم.
-بابا کجا می خوایید برید؟ ما تنها چیکار کنیم؟
بابا به سمتم اومد و دست هاش رو روی شونه هام گذاشت و آروم فشرد.
-گل پسر بابا، ما می ریم کرج پیش عمه‌ت حالش خوب نیست و داره نفس های آخر رو می کشه. تو و شاهین خونه باشید به سارا خانومم می گم بیاد پیشتون.
خواستم چیزی بگم که دستی به موهام کشید و توی چشم هام زل زد.
-بابا جان ما مجبوریم که بریم و مجبوریم که این بار شما رو توی خونه بزاریم و تنها بریم. مواظب داداشت باش.
پام رو روی زمین کوبیدم.

دانلود رمان تکیه گاه

نویسنده : سیامک
تاریخ : جمعه 24 اسفند 1397 10:20 ق.ظ
دانلود رمان تکیه گاه نودهشتیا

دانلود رمان تکیه گاه نودهشتیا

از سروصدای بچه ها که توی حیاط بازی می کردن از خواب بیدار شدم .به زور چشم هام روباز کردم .نمیدانستم کی خوابم برده .سرم رو روی

لباسهای مامان گذاشته بودم تا با عطر مادرم شاید کمی دلتنگیم کم بشود .لباس هایش هنوز بوی عطرش رو میداد .لباسهایش رو که بو میکردم

این حس بهم دست میداد که هنوز زنده است؛ که الآن از توی آشپزخانهی این خونه ی کوچیک که سرو تهش دوتا اتاق تودرتو و یه آشپزخونه

داخل ایوون بود صدام میزنه و میگه الهه جان بیا غذا تو بخور!

آه که چقدر دلم برای همین جملههای ساده و روزمره تنگ شده بود؛ از اینکه مادرم نگرانم بشه و بگه زود برگردم خونه، نگام کنه و بگه باز که رژ

پررنگ زدی! امّا دیگه نبود و من تنهاتر از همیشه شده بودم، نمی دونم چرا زندگی من با خاک گره خورده بود! مرگ توی این چندساله بدجوری تنهایم کرده بود

؛ امّا دیگه جز خودم کسی نبود که از دست بره !این شاید یه جورایی خیالم رو راحت میکرد، شایدم بهم امید میداد که بعدی خودم هستم و خلاص !که دیگه

از شر این زندگی راحت می شم، امّا مامان همیشه میگفت حتی توی بدترین لحظهها هم باید ادامه بدم !آخ مامان چرا اینقدر زود تنهایم گذاشتی و رفتی؟ !

مگه همیشه نمیگفتی تا عروس شدنم رو نبینی دلت آروم نمی گیره؟ !حالا با این دل ناآرومت رفتی زیرخاک؛ رفتی که پیش پسرها و شوهرت باشی !خوش

به حالتون؛ الآن اونجا کنار همدیگه اید! مامان تو رو خدا دست منم بگیر و ببر !من چطوری تنهایی از پس این زندگی بربیام، تو که نزاشتی من سختیهایی که

کشیدی رو حس کنم، تو که نزاشتی دست به سیاه وسفید بزنم به هوای اینکه درس بخونم و برای خودم کسی بشم! امّا کارت رو نیمه تموم گذشتی چرا؟

!حالا من بدون تو توی این شهر بی در و پیکر چیکار کنم؟! صدای زنگ در رو که شنیدم به خودم اومدم، گونه هام دوباره خیس شده بود، با دستم اشکهایم رو

پاک کردم و به سمت در رفتم، از بین شیشههای مشبک روی در میشد پیکر

دانلود داستان صوتی چشم انتظار

نویسنده : سیامک
تاریخ : دوشنبه 12 آذر 1397 08:37 ق.ظ

دانلود داستان صوتی چشم انتظار

 

دانلود داستان صوتی چشم انتظار

 

خلاصه:

دانلود داستان صوتی چشم انتظار من هنوزم، در اوج پیری چشم انتظارتو هست ولی…باز هم به پنجره نگاه میکنم، پنجره ای که غم را تدایی میکند، غمی متشکل در چشمانی میان سال…که شرح میدهد خانه ای غم و، پر از سالمند را..سالمندانی که با تمامی به معرفتی ها باز هم چشم به انتظار تو میمانند..از پنجره به بیرون نگاه کردم.همه با فرزندان و آشنایانشون در حال صحبت بودند!بعضی‌ها هم مثل من تنها!اما به این ایمان دارم که آخر یک روز فرهاد و فریبا به دیدنم می‌آیند.



ولی قلبم به من نهیب می‌زند که اگر قرار بود آن‌ها به دیدنت بیایند یا حتی تماسی بگیرند در این ۵سال انجام می‌دادند.
خانم سعیدی، یکی از کارکنان خانه سالمندان صدایم می‌کند تا قرص‌هایم را بخورم.
ولی نمی‌داند که قرص و راه حل درمان من، دیدن فرزندان و نوه‌هایم است.
با لبخند نگاهش می‌کنم و دارو را می‌خورم.

ولی قلبم به من نهیب می‌زند که اگر قرار بود آن‌ها به دیدنت بیایند یا حتی تماسی بگیرند در این ۵سال انجام می‌دادند.
خانم سعیدی، یکی از کارکنان خانه سالمندان صدایم می‌کند تا قرص‌هایم را بخورم.
ولی نمی‌داند که قرص و راه حل درمان من، دیدن فرزندان و نوه‌هایم است.
با لبخند نگاهش می‌کنم و دارو را می‌خورم.

ولی قلبم به من نهیب می‌زند که اگر قرار بود آن‌ها به دیدنت بیایند یا حتی تماسی بگیرند در این ۵سال انجام می‌دادند.
خانم سعیدی، یکی از کارکنان خانه سالمندان صدایم می‌کند تا قرص‌هایم را بخورم.
ولی نمی‌داند که قرص و راه حل درمان من، دیدن فرزندان و نوه‌هایم است.
با لبخند نگاهش می‌کنم و دارو را می‌خورم.

دانلود رمان قیام مردگان

نویسنده : سیامک
تاریخ : شنبه 12 آبان 1397 08:37 ق.ظ

دانلود رمان قیام مردگان

 

دانلود رمان قیام مردگان

 

خلاصه:

 دانلود  قیام مردگان هنگامی که ویروسی در کل کشور پخش می شودبیشتر جمعیت تبدیل به زامبی می شوند،ان تعداد محدودی هم که باقی مانده اند اجازه ی خروج از کشور را ندارند زیرا باید برای جلوگیری از این ویرووس بجنگند.دولت های دیگر اجازه ی ورود ایرانی ها را نمی دهند،پس ان تعداد کمی که هنوز به زامبی تبدیل نشدند باید برای نجات جان خود و هرکسی که دوستش دارند تلاش بکنند…

 

پیشنهاد میشود


در این میان،پسری به اسم پدرام که خانواده خود را گم کرده به طور اتفاقی با دختری اشنا می شود

که او نیز سر در گم، به تنهایی به سر می برد. تهران، سال ۱۴۰۲

 نفس هام تند شده و در حالی که ضربان قلبم بالا رفته، پشت دیواری پنهان شدم، و با چشم هام شاهد صحنه ی وحشت ناک دیگه ای هستم…

تعدادی زامبی یک پسر و یک دختر جوون رو محاصره کردن و اروم به سمتشون حرکت می کنن، درسته که سرعت حرکت کردنشون سریع نیست، اما تعداد زیادی دارن، و قسمت تلخ ماجرا این هست که اون پسر برای دفاع از خودش و اون دختری که به اغوش کشیده اسلحه ی گرم نداره،فقط یک چاقو دستش هست که همون رو با نوسان دستش به سمت زامبی ها گرفته، البته این چاقو زامبی ها رو نمی ترسنونه اون ها نزدیک و نزدیک تر می شن و در حالی که صدا هایی از ته گلشون در میارن به وحشتی که قالب اون زوج شده اضافه می کنه، صدا هایی مثل خِر خِر و گاهی اوقات فریاد هایی که می کشن.

اون دختر بیچاره در حالی که مثل بید می لرزه، حتی توی اغوش پسر مورد علاقه اش هم

دانلود رمان روزگار تنهایی

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 12 مهر 1397 08:36 ق.ظ

دانلود رمان روزگار تنهایی

 

 دانلود رمان روزگار تنهایی

 

خلاصه:

 دانلود روزگار تنهایی بایادت زندگی میکنم وبه عشقت دیوانگی موهای سفیدت مراتاعمق سختی های زندگی میبرد….گاهی سخت دلم برایت تنگ میشود….روزهایی که بیرون از خانه گرفتار مسائلی هستم…و تو همان موقعه برایم زنگ میزنی و لبخند ناخوداگاه برروی لبهایم پررنگ میشود….حرفهای پنهانی و دخترانه و مادرانه ای که شبها دریک دورهمی دو نفربه هم میزنیم،من باوجود تو هیچ وقت تنها نیستممم

 

 

پیشنهاد میشود


قبلاها نمیدانستم عشق چیست؟

تنها فرضم از عشق این بود،عشق همیشه باید به یک شخص مذکر باشد

ولی حال میفهمم عشق یعنی تو و دستان تو مادرم این بار،مینویسم برای تو و تقدیم میکنم به توووو…..تو در قلب من باش … عاشقتم همیشه مادرم…

دختربودن درهرخانه ای معنای متفاوت داردحتی جایگاه دختر…

توخانه مادختریعنی تنها،تنهایی بایدروی پاهای خودت بایستی اما…

بایدتمام خنده هایت حتی گریه هایت راپشت نقاب بی تفاوتی پنهان کرد تاهیچکس ندانددردلت چه میگذرد…ـ

البته ناگفته نماند،مادرهم همین معنی رادرخانه ی مامیدهد،ازکوچکیم یادمه همیشه وهمه جاپشت مادرم بودم والبته همیشه مدافع حق خانمها بودم…

به عشق مادرم لباس میپوشیدم،به عشق مادرم میخندیدم،به عشق مادرم دخترانگی میکردم….

این عشقهای مادرم باعث شدمن نویسنده بشوم….یک نویسنده فراری ازواقعیت زندگی خودش….تنهادلیل زنده بودن مادرم هست….

چقدرخاطرات داریم من ومادرم باهم…

صدای اهنگ موردعلاقه ام ازچندفرسخی اتاقم می امد…بازسرگرم نوشتن شدم ویادم رفت گوشیموکجاگذاشتم….

ازیک جانشستن،تمام بدنم خشک شده بود.کش وقوسی به خودم دادم وبایک یاعلی ازپشت میزم بلندم شدم به محض بلندشدنم جلوی چشمام سیاهی رفت ، دستمو گذاشتم روی چشمهام و یه کم سرجایم ایستادم….

گاهی بلندشدن های یهویی باعث میشودخون یکدفعه به مغز هجوم بیاورد و در اخر جلوی چشمانت سیاهی میشود،این هم ازصدقه سررشته تحصیلیم فهمیدم،(وگرنه الان حتمامیگفتین اه چقدر این نویسنده مریض میشه)…

به دنبال موبایلم ازاتاقم خارج شدم…باچشم

دانلود رمان عروس اجباری

نویسنده : سیامک
تاریخ : دوشنبه 12 شهریور 1397 08:34 ق.ظ

دانلود رمان عروس اجباری اختصاصی یک رمان

 

دانلود رمان عروس اجباری

 

خلاصه:
دختری به نام دنیا که از بچگی با باور ازدواج با پسر دایی‌ش، رضا، بزرگ شده و او را در رویاهایش مرد زندگیش تصور کرده؛ اما سرنوشت چیزی غیر از این براش رقم می‌زند و قربانی تصمیم خانواده‌اش می‌شود که او را مجبور به کاری می‌کنند که او نمی‌خواهد و…

 



 


برای کسانی که بعد از من رو به رویت می‌نشینند.
غرقت می‌شوند.
گوشت می‌دهند.
نگرانت می‌شوند.
لمست می‌کنند.
برای تمامی‌شان، با احترام، آرزوی مرگ می‌کنم برایشان.
به قیمت نداشتنت برای من تمام شد.
می‌بینی؟!
این همان منم.
سنگدل نشدم ولی زورم به این همه نبودنت نمی‌رسد دیگر!
توچه دانی که چه‌ها کرد فراقت با من؟!
به خاطرآوردنت را دوست دارم.
چه زیبا مرا از هم می‌پاشی!

 


در اتاق رو باز کرد. نگاهی به تخت دنیا کرد. دنیا آن جا نبود. دلش باز هم شور زد. به سمت تراس رفت. اون جا هم نبود.[یعنی کجا رفته؟] به سمت حمام رفت. در حمام قفل بود. سعی کرد در رو باز کنه. صدای آب می‌اومد. دنیا رو صدا زد. دنیا جوابی نداد. باز هم دلش شور زد. با کلید دوم در رو باز کرد. دنیا رو دید. با لباس عروس. چه خوشگل بود! چه بهش می‌اومد! اما یه چیز اشتباه بود. چرا لباسش قرمز بود؟ لباسش سفید نبود. قرمز بود به رنگ سرخ. دنیا رو صدا زد. جواب نداد. قلبش تند می‌زد.
سپیده:
-دنیا، دنیا!
دنیا خوابیده بود حتما. چرا لباسش قرمز بود؟ چرا آب تو وان قرمز بود؟ خون نبود. حتما خون بود. صدای آب می‌اومد. صدا زد:«دنیا!»
باز هم جوابی نشنید. با جیغ و صدای بلند صداش زد:
-دنیا!

دانلود رمان انتقامی از جنس عشق

نویسنده : سیامک
تاریخ : چهارشنبه 19 اردیبهشت 1397 04:03 ب.ظ

دانلود رمان انتقامی از جنس عشق

 

خلاصه 

درباره انتقامی است بزرگ انتقام مردی که زندگی همه را تغییر میدهد . انتقامی از جنس خیانت از جنس اجبار ، از جنس دروغ و دل شکستن ، و همچنین از جنس عشق …. و دختری بی گناه و انتقامی که زندگی اش را نابود کرد شاید هم ساخت…

 



 

مقدمه:

همیشه فکر کن توی دنیای شیشه ای زندگی میکنی…

پس به طرف کسی سنگ پرتاپ نکن…

چون دنیای خودته که میشکنه…

 

قسمتی  :

رو به روی آینه نشستم و دارم به دختری نگاه میکنم که قربانی خواسته های دیگران شده…

دختری که زندگیش نابود شده بود…

قطره اشکی از چشمام افتاد حتی رو نداشتم تو صورت خودم نگاه کنم…

خودمو نمیشناختم، به خودم زل زدم با اینکه پرده اشک چشمای طوسیمو در بر گرفته بود ولی یه چیزای محوی میدیدم.

بغض گلومد گرفت بغضی که چندماه همه جا باهامه. نتونستم تحمل کنم.

بلند شدم و به سمت بالکن رفتم. درشو باز کردم و به آسمون نگاه کردم . اولین قدمو برداشتم . توانه وزنم رو نداشتم و به نرده ها تکیه میدادم.

دلم میخواست آزاد بشم از این دنیا . دلم میخواست خودم رو خالی کنم.

با تمام توانم داد زدم : خدا مگه چیکار کردم؟

چرا منو نمیبینی ؟ چرا؟ چرا زندگیمو ازم گرفتی ؟ با تمام توانم داد زدم:

خدااااا.

جونی تو تنم نموند . همونجا گوشه بالکن روی زانو افتادم.

کم کم چشمامو باز کردم، اولین چیزی که جلو چشمام اومد ، لباس عروس سفید رنگی بود که از زیبایی هیچی کم نداشت ، قشنگ ترین لباس عروسی بود که تا حالا دیده بودم

دانلود رمان خالکوبی

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 16 فروردین 1397 11:35 ق.ظ

دانلود رمان خالکوبی

دانلود رمان خالکوبی

 


خلاصه:

ساره در خانواده ایی زندگی میکند که در آن خانم خانه یا همان حج خانم همه کار خانه است . مادر به ساره اصرار میکند خواستگارش را بپذیرد . خواستگاری که فقط برای اینکه ازدواج کرده باشد به خواستگاری ساره آمده بدون هیچ عشقی ، ساره نمیپذیرد و غرّ غرّهای حاج خانم را میشنود. ساره دانشجو و مربی شنا بود و عمه ایی دارد که در جوانی از همسرش جدا شده و با پدر ساره قهر است ولی ساره و علی ؟(برادر ساره) با او بسیار نزدیکند و او را دوست دارند آنها هرگاه از دست غرّ غرّهای حاج خانم خسته میشوند به آنجا پناه میبرند .

در درگیری که علی به خاطر ساره با مادرش داشته حاج خانم به سفر مشهد میرود و در این سفر با خانمی اشنا میشود که پسری مقبول دارد .کامران پسری زیبا، مهندس پرواز ، کاملا به خود متکی است و به پیشنهاد مادرش به خواستگاری ساره میاید و این آغاز زیبایی است برای داستان بسیار زیبای خالکوبی ……

دانلود رمان کابوس رویاهام

نویسنده : سیامک
تاریخ : پنجشنبه 9 فروردین 1397 11:34 ق.ظ

دانلود رمان کابوس رویاهام

دانلود رمان کابوس رویاهام

دانلود رمان کابوس رویاهام

خلاصه:
شدی کــابوس رویـاهام
تموم زندگیـم دود شد
یه احساسـی تو قلبـم بود
که اونم نیست و نابـود شد

 

کابوس رویاهام داستان زندگی دختری به اسم یسنا ست که در کودکی مادرش رو از دست داده و با

پدرش که مردی قمار باز و متعاده زندگی میکنه.پدر یسنا تو یک بازی شکست میخوره و طلبکارش که مردی

اخمو و عصبی ست یسنا رو به عنوان یک خدمت کار به خونه اش میاره. اما در اصل یسنا رو برای پسرش که

فردی هوس باز بوده به خون خونه میاره و……


 قسمتی از داستان:
بابا نیم خیز شد و کفش های مرد رو تو دستش گرفت و گفت: آخه نا مسلمون از کجا بیارم؟
لگدی به بابا زد که بابا پرت شد روی زمین و مرد ادامه داد: پولو میدی یا نه….
بابا خون بینیشو پاک کرد و گفت: یک نگاه به خونه ام بنداز اگه چیز بدرد بخوری دیدی بردار و ببر….
مرد نگاهش رو دور تا دور خونه ی سی متریمون انداخت. فقط یک حال بیست متری و یک آشپزخونه ی ده

متری تو این خونه بود. حتی همین خونه هم مال خودمون نبود و مستجر بودیم. نگاه مرد به دو دست رختخواب

گوشه ی خونه و بعد آشپزخونه و لوازمش که شامل دو دست بشقاب و چند تا قاشق و دو تا قابلمه بود خورد.

پوزخندی زد و نگاهش رو از اونها گرفت و همون جور که خونه رو رصد میکرد،نگاهش روی من و کتاب و دفتر هام

که روی زمین پهن بود افتاد. با دیدن من چشم هاشو ریز کرد و با سوء زن نگاهم کرد. سرم رو پایین انداختم.

داشتم زیر نگاهش آب میشدم.سنگینی نگاهش رو تا چند دقیقه ای حس میکردم.آروم سر بلند کردم که دیدم

داره با پوزخند

:: حقوق تمامی مطالب این سایت محفوظ است

طراح: سایت ستاپ